تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب ميکشم
چراغ هاي رابطه تاريک اند
چراغ هاي رابطه تاريک اند
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست .
(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:57 توسط بشری قرباني| |
 

اگه از تو ننوشتم

فکر نکن سرم شلوغه

توي زندگي يه وقتا

تنهايي رمز عبوره

اگه از چشات گذشتم

فکر نکن عاشق نبودم

مطمئن باش توي دنيا

فقط به تودل سپرده بودم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:56 توسط بشری قرباني| |
جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني , به رفتن .

عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ...

و اين هر دو را خداوند آفريده است ,

تا وجود انسان , در آوارگي و حيرت

 ميان عقل و عشق معنا شود ...

اي دل تو چه ميكني ؟ ميماني يا ميروي ؟ "

تو چه میکنی ؟

تو چه میکنی ؟

تو چه میکنی ؟

با دل تنگ به سوی توسفربایدکرد....

  ازسوی خویش به میخانه گذربایدکرد........

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:54 توسط بشری قرباني| |

وقتی شب لباسی از حریر سیاه بر تن کرد

وقتی شب آمد من به عشق بوی توباز آمدم

آمدم تا در بستر سوزان عشقت باشم وبسوزم

آمدم تا دراین شب شب زیبا گرم گرم تو باشم

آمدم تا با تو بودن وطعم عشق را مز مزه کنم

آمدم با قلبی زخمی از نیزه نگاه عشق تو

آمدم فقط تا با تو وبرای تو دنیا یم باشم

امدم با عشقی لبالب از بوسه های لب تو

امدم تا مست عطر گل عشق تو گل باشم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:50 توسط بشری قرباني| |

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد

دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم

دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند

دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,

دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود

یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم

دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم

یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند

یا زمانی که شاگرد اول می شویم

دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم

یا به حرف های قشنگی که می شنویم

دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود

به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای

دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم

مثلا با خنده های بی دلیل

یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی

دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران

یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا

دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام

به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم

دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ

دلمان خوش است که همه چیز رو براه است

که همه دوستمان دارند

که ما خوبیم.

چقدر حقیریم ما....

چقدر ضعیفیم ما...

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا

و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند

دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد

دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها

دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی

دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند

و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم

دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است

و زمان می گذرد


************ ********


حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای

به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد

ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید

و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

و فصل ها می گذرد

دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند

یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی

دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند

روی قبر ما

و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد


************ ********


دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش ها و مارها


************ ********


ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خیلی خوبیم ... !

و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله

و این است پایان سایه روشن...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:42 توسط بشری قرباني| |

دختری گفت به من ،
عشق در چشم تو چیست ؟
گفتمش :
عشق امید است ، فرداست  ،
ساعتی از عشق برایش گفتم ...
آرام گفت :
عشق را معنی کن !
آن هم در یک کلمه !
مات ماندم ...
گفت اگر عشقت واقعیست ،
 آن را معنی کن ،
ساعت ها فکرم را مشغول کرد ...
بی نتیجه از او پرسیدم ،
تو عشق را معنی کن !
فقط گفت ،

عشق یعنی گذشت
از عشق برای عشقت ...
از خود برای عشقت ...
از همه چیز برای ...
او گذشت از همه چیز
و بی خداحافظی رفت ....

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:37 توسط بشری قرباني| |

آدابى كه عمر را طولانى مى كند: 

1. خوشنود كردن پدر و مادر

2. وضوى كامل گرفتن

3. حفظ صحت بدن (رعایت بهداشت)

4. خوش گفتارى با مردم

5. خوبى و نیكى به مردم

6. خوش رفتارى با همسایه

7. احسان كردن به خانواده

8. همیشه با وضو بودن

9. زیارت امام حسین علیه السلام

10. خواندن نماز شب

11. تلاوت قرآن

12. تزویج با دختران باكره

13. غسل كردن با آب گرم

14. خوردن سیب در سحرها

15. نشستن طولانی بر سر سفره در موقع اطعام به دیگرى

16. خوددارى از بریدن درختان نر (بی بار)، مگر در موقع ضرورت

17. گفتن هجده بار ذکر «یا حى» بعد از هر نماز

18. احترام و بزرگ داشتن پیران و بزرگان

19. طولانى كردن ركوع و سجود در نماز

 

مكروهاتى كه عمر را کوتاه می‌کند: 

1. خوردن غذا بر روى غذا

2. نوشیدن آب در حال ناشتا

3. آمیزش با پیرزن

4. جماع در حمام

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:36 توسط بشری قرباني| |
دختری با پدرش در کنار دریا بود. پدرش از او خواست امتحان کند دمای آب خوب است یا نه؟ فقط پنج سالش بود، و از این که می توانست کمک کند، شعف زده بود، به کنار دریا رفت و پاهایش را خیس کرد.گفت ((پاهایم را در آب فرو کردم، سرد است.)) پدرش او را در آغوش گرفت و با او به کنار دریا رفت و بدون هیچ هشداری او را به درون آب پرتاب کرد. ترسید، اما بعد احساس لذت کرد. پدرش پرسید: ((آب چه طور است؟)) پاسخ داد: ((خوب است.))

– ((پس از حالا به بعد، هر وقت خواستی چیزی را بشناسی، خودت را به طرف آن پرتاب کن)).

در دنیا هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد. حتی یک ساعت از کار افتاده هم می تواند دو بار در روز وقت دقیق را نشان بدهد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:17 توسط بشری قرباني| |
  دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

- دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

- چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

- وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است . وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی خواستم گریستن گفتند دروغ است. وقتی خواستم خندیدن گفتند دیوانه است . دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم.
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:16 توسط بشری قرباني| |

بگذار که در حسرت دیدار تو بمیرم                  تو بگذار در حسرت دیدار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن                     بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ                  در وحشت و اندوه شب تار بمیرم        

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب            در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

بگذار چون خورشید گدازنده مس فام               در دامن شب با تن تب دار بمیرم

          میمیرم از این درد که جان دگرم نیست                 تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم          

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم                    بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:12 توسط بشری قرباني| |

بگذار که در حسرت دیدار تو بمیرم                  تو بگذار در حسرت دیدار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن                     بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ                  در وحشت و اندوه شب تار بمیرم        

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب            در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

بگذار چون خورشید گدازنده مس فام               در دامن شب با تن تب دار بمیرم

          میمیرم از این درد که جان دگرم نیست                 تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم          

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم                    بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:10 توسط بشری قرباني| |

۱

حیف از تو ای مهتاب شهریور ، که ناچار 

 باید بر این ویرانه محزون بتابی

 وز هر کجا گیری سراغ زندگی را

افسوس ، ای مهتاب شهریور، نیابی

یک شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش

 "بر جای رطل و جام می " سجاده ی زرق 

 "گوران نهادستند پی " در مهد شیران 

 " بر جای چنگ و نای و نی " هو یا اباالفضل

 با ناله ی جانسوز مسکینان ، فقیران 

 بدبختها ، بیچاره ها ، بی خانمانها

2

لبخند محزون "زنی" ده ساله بود این

کز گوشه ی چادر سیاه دیدم ای ماه

آری "زنی ده ساله " بشنو تا بگویم

این قصه کوتاه ست و درد آلود و جانکاه

وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی

شش ساله بود این زن که با مادرش آمد

از یک ده گیلان به سودای زیارت

آن مادراک ناگاه مرد و دخترک ماند

و اینک شده سرمایه ی کسب و تجارت

نفرین بر این بیداد ، ای مهتاب ، نفرین

بینی گدایی ، هر بگامی ، رقت انگیز

یاد هر بدستی ، عاجزی از عمر بیزار

یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی

 هر یک به روی بارهای شهر سربار

چون لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله

3

اینجا چرا می تابی ؟ ای مهتاب ، برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست 

 جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین ، دیدنی نیست

می خندی اما گریه دارد حال این شهر

ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند

با بانگ محزون و کهنسال نقاره

دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه

از ابروی خورشید ، تا چشم ستاره

وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم

از زندگی اینجا فروغی نیست ، الک

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته

خشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته

واندر سرود بامدادیشان فشرده ست

زینجا سرود زندگی بیرون تراود

همراه گردد با بسی نجوای لبها

با لرزش دلهای ناراضی همآهنگ

آهسته لغزد بر سکوت نیمشبها

وین است تنها پرتو امید فردا

4

ای پرتو محبوس ! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه

من تشنه ی صبحم که دنیایی شود غروق

در روشنیهای زلال مشربش ، آه

زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد


                                                مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:7 توسط بشری قرباني| |
چه شامها که چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود

اگر به عشق تو دیوانگی گناه من است

زمن رمیدن و بیگانگی گناه تو بود

دلم به مهر تو یک دم غم زمانه نداشت

که این پرنده خوش نغمه در پناه تو بود

عنایتی که همیشه دلم را خوش میداشت

اگر نهان نکنی لطف گاه گاه تو بود

بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع

که اولین غم من اخرین نگاه تو بود

                             مهدی سهیلی 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:4 توسط بشری قرباني| |

سینه می سوزانی ای دل، چو می آغازی سخن

بس کن این شب ناله ها را، از چه خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود، از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین،با تو ناز شست او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه ی رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را، نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود

آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی

با همه خردی ز تو، آرامش و شادی ربود

آنچه پایینت کشید از قله ها، نفس تو بود

در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باده نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگامه جو

 روز و شب با یار یک دل می نشستی رو به رو

حالیا....

حالیا بی های و هویی! آن سر افرازی چه شد؟

یار را بازی گرفتی! آخر بازی چه شد؟

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

هر دلی ارزان فروشد یار، او را این سزاست

اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی ست

گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی

بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد، بامداد آمد تو می نالی هنوز

نوش جانت زهر حسرت،ای دل رسوا بسوز...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:44 توسط بشری قرباني| |
بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی،
زیر گوش برگ تنها،
میگه طعمه ی خزونی...!
برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ می بازه،
غرق بوسه های باد و
وحشت روزای تازه
می کَنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه
کوچه ای که یادگارِ
روزای رفته و پوچه...
می شینه گوشه ی کوچه، چشم به آسمون می دوزه
می کُنه یاد گذشته،
دلش از غصه می سوزه...
یادِ روزایی که کوچه، زیر سایه تنم بود،
مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود
سهمِ من از بوسه باد،
چی بگم ای داد و بیداد!
همه زردی و تباهی،
مُردن و رفتن از یاد...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:40 توسط بشری قرباني| |
دنیا اگر تاریک شد
دستای فانوسو بگیر
با من بیا با من بیا
چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست ما با همیم طاقت بیار
طاقت بیار رفیق
دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق
خورشید پشت ماست ...
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:34 توسط بشری قرباني| |

يک شبي مجنون نمازش را شکست     بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود    فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او               پُر ز ليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي       بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي             وندر اين بازي شکستم داده اي


نيشتر عشقش به جانم مي زني        دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن    من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم           
اين تو و ليلاي تو... من نيستم


گفت اي ديوانه ليلايت منم             در رگ پنهان و پيدايت منم

 

سالها با جور ليلا ساختي             من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم             صد قمار عشق يکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد              گفتم عا
قل مي شوي اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربت       غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي   ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر مي زني    در حريم خانه ام در مي زني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود    درس عشقش بي قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم       صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:29 توسط بشری قرباني| |

آسمان خاموش است

عشق دیگر نمی تابد

نمی بارد

نمی خواند

عشق دیگر نمی روید

بر چشم ها،

بر دست ها،

بر دل ها،

نمیشیند

خزان قلب عاشق را

دگر رنگین نمی سازد

همه خاموش و حیرانند

چرا خورشید نمی خندد؟

چرا دیگر

آبشار نمی رقصد؟

همه مبهوت و گریانند

چرا مهتاب

 تن آب را

 دیگر نمی بوسد؟

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:29 توسط بشری قرباني| |
oan1ci.jpg
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:28 توسط بشری قرباني| |
با تو از ستاره گفتم با تو از ترانه گفتم
با تو از هر چی که خواستی شعر عاشقانه گفتم

با تو گفتم که قناری چه جوری عاشق باغه
دستای لرزون عاشق چرا اینقدر داغ داغه

با تو گفتم عشق و ایثار راه و رسم تازه ای نیست
اسم موندگار عاشق اسم کم آوازه ای نیست

تو تموم قصه هامو چه صبورانه شنیدی
اما حرفی که نگام گفت هرگز و هرگز ندیدی

پر کشیدی پر کشیدی برای همیشه رفتی
حرف آخرم بجا موند وقتی پشت شیشه رفتی

با تو از بازی تقدیر از زیاد و کم نگفتم
با تو از یه دنیا گفتم اما از خودم نگفتم
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:42 توسط بشری قرباني| |
حق با شماست

من هیچگاه پس از مرگم

جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی کند

فروغ
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:23 توسط بشری قرباني| |

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

اتشی در سایة مژگان من

ای زگندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردید ها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور

های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه الودن به چرک کینه ها

در نوازش ، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرّارها

گمشدن در پهنة بازارها

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستناره با دو بال زر نشان

آمده از دور دست آسمان

از تو تنهایی ام خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگ هایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدم هایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ، ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه ، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طللب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم ، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه ، می خواهم که بر خیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود؟

در شبستان ، زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفس هایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعمال دنیاهای من

ای مرا با شور و شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعر م ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:25 توسط بشری قرباني| |

زنگ بغض در صدایم بود و نیست

چشمهایت آشنایم بود و نیست

روزگاری شانه هایت مثل عشق

تکیه های گریه هایم بود و نیست

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:19 توسط بشری قرباني| |

يک شبي مجنون نمازش را شکست 
بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
 فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
 بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي


نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم
 
اين تو و ليلاي تو... من نيستم


گفت اي ديوانه ليلايت منم
 در رگ پنهان و پيدايت منم

 

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا
قل مي شوي اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربت
 غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود
 درس عشقش بي قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:16 توسط بشری قرباني| |

از بيابان بوي گندم مانده است
عشق روي دست مردم مانده است

آسمان بازيچه ي طوفان ماست
ابر نعش آه سرگردان ماست

باز هم يک روز طوفان مي شود
هر چه مي خواهد خدا آن مي شود

مي روم آفتان و خيزان تا غدير
باده ها مي نوشم از جوشن کبير

آب زمزم در دل صحرا خوش است
باده نوشي از کف مولا خوش است

فاش مي گويم که مولايم عليست
آفتاب صبح فردايم عليست

هر که در عشق علي گم مي شود
مثل گل محبوب مردم مي شود

تا علي گفتم زبان آتش گرفت
پيش چشمم آسمان آتش گرفت

آسمان رقصيد و باراني شديم
موج زد در يا و طوفاني شديم

بغض چندين ساله ي ما باز شد
يا علي گفتيم و عشق اغاز شد

يا علي گفتيم و دريا خنده کرد
عشق مارا باز هم شرمنده کرد

يا علي گفتيم و گلها وا شدند
عشق آمد، قطره ها دريا شدند

ياعلي گفتيم و طوفاني شديم
مست از آن دستي که مي داني شديم

يا علي گفتيم و طوفان جان گرفت
کوفه در تزوير خود پايان گرفت

کوفه يعني دستهاي ناتني
کوفه يعني مردهاي منحني

کوفه يعني مرد،آری ، مرد نيست
يا اگرهم هست ، صاحب درد نيست

عده اي رندان بازاري شدند
عده اي رسوايي جاري شدند

آن همه دستي که در شب طي شدند
ابن ملجم هاي پي در پي شدند

از سکوت و گريه سرشارم علي
تا هميشه دوستت دارم علي

محمود اکرامی فر

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:15 توسط بشری قرباني| |

پرنده مرا يادت هست ؟
من سيمينم
همان عاشق ديروز
چه دلم مست بود و عاشق
چه رخم سرخ بود و گلگون
ولي حالا سردم
آنقدر سرد که مي ميرم گاهي
چه کنم ندارم ديگر
به پس کوچه هاي عاشقي راهي
پرنده مرا يادت هست ؟
من همان حيران ديروزم
که امروز فراموش کرده ام خود را
مرا يادت هست قناري ؟
من سيمينم
همان درياي طوفاني
همان پر شور رازهاي نهاني
کسي يادش هست ؟
من همانم که دلم آشوب ميشد
روحم فرياد ميزد
عشق را با خود آواز مي کرد .
من همانم که بوي دست عشق را تا صبح همراه بودم
من همانم که دلم پر مي کشيد در آسمان عاشقي
پرنده مرا يادت هست ؟
من پرواز را از ياد برده ام
سردم
درياي دلم آشوب نيست هيچ
من عشق دلم خاکستري شده است
هيچ آتشي نيست در آن
پرنده ياريم ده
باد سرد فلاکت مرا خواهد برد
ميهراسم ياريم ده
بگذار پرواز در آسمان عشق را
بازهم بخاطر بياورم
پرنده ياريم ده
ياريم ده
سردم آنقدر سرد که مي ميرم گاهي.........................

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:13 توسط بشری قرباني| |

به دلم گفتم  اي ساده  فراموشش كن

تا به كي چشم بر اين جاده فراموشش كن

 

دست بردار از او خاطره بازي كافيست

فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن

 

آن نگاهي كه دم آخر از او جا مانده

پيش او برده و پس داده  فراموشش كن

 

مردمان نگهش  قله نشينند هنوز

دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن

 

گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدش

دل ولي گفت : نشو ساده  فراموشش كن

 

به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت

اتفاقيست كه افتاده فراموشش كن

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:6 توسط بشری قرباني| |

شبيه غربت يك انتظار،طولاني
به پاي خاطره هايت هميشه زنداني


در اين غروب جدايي دوباره خواهم شست
هواي عشق تو را با دو چشم باراني


طناب دار دلم را توئي كه مي بندي
به سقف وسوسه هايم در اين پريشاني


دلي به جرم غمت بي گناه خواهد مرد
چرا در اين شب يلدا چرا زمستاني


شبي كه چرت غرورم شكست ، می دانم-
فريب خورده ي عشقم شبي كه مي داني...


من از خدا گله دارم خداي عاشق ها
كه مُهر عشق تو را زد به روي پيشاني


شبي كه حنجره زخمي ،و اشك بي تابست
شبيه ناله خزيدم به گوش ويراني


دوباره بدرقه كردم تمام دردم را
به سوي غربت يك انتظار طولاني

 

شعر : اسماعیل زارع

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:5 توسط بشری قرباني| |

تورا از خاطرم برده

طب تلخ فراموشي

دارم خو ميكنم با اين

فراموشي و خاموشي

چرا

چشم دلم كوره

عصاي رفتنم سست

كدوم موج پريشوني

تو رو از ذهن من شسته

 

 

 

خدايا فاصلت تامن

خودت گفتي كه كوتاه

از اينجا كه من ايستادم

چقدر تا آسمون راهه

 

من از تكرار بيزارم

از اين لبخند پژمرده

 

از اين احساس يأسي كه

تو رو از خاطرم برده

 

 

به تاريكي گرفتارم

شبم گم كرده مهتابم

بگير از چشماي كورم

عذاب كهنه ي خوابو

چرا گريم نميگيره

مگه قلب من از سنگه

 

خدايا من كجا ميرم

كجاي جاده دلتنگ

ميخوام عاشق بشم

اما طب دنيا نميذاره

سر راه بهشت من                             درخت سيب ميكاره

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:0 توسط بشری قرباني| |
يكديگر را دوست بداريد،اما از عشق زنجير مسازيد:

بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد.

از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد.

به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد.

همچون سيم هاي عود كه هريك در مقام خود تنها است،اما همه باهم به يك آهنگ ميرتمند.

دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يگديگر ندهيد.

زيرا تنها دست زندگي است كه ميتواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد.

در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك:

از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند،

وبلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:0 توسط بشری قرباني| |