تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

عصر يك جمعه ي دلگير

دلم گفت: بگويم بنويسم

كه چرا عشق به انسان نرسيده است؟

چرا آب به گلدان نرسيده است؟

و هنوزم كه هنوز است

  غم عشق به پايان نرسيده است!

بگو حافظ دلخسته ي شيراز بيايد

بنويسد كه هنوزم كه هنوز است

    چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده است؟

و چرا كلبه ي احزان به گلستان نرسيده است؟

عصر اين جمعه ي دلگير وجود تو

كنار هر بيدل آشفته شود حس

تو كجايي! گل نرگس...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:48 توسط بشری قرباني| |
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:36 توسط بشری قرباني| |
حرف ها دارم با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم و زمان را با صدايت مي گشايي !

چه ترا دردي است كز نهان خلوت خود مي زني آوا و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي ؟

 در كجا هستي نهان اي مرغ !

 زير تور سبزه هاي تر يا درون شاخه هاي شوق ؟

مي پري از روي چشم سبز يك مرداب يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر؟

هر كجا هستي، بگو با من .

 روي جاده نقش پايي نيست از دشمن .

 آفتابي شو !

رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد .

و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا .

                                                     سهراب 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:33 توسط بشری قرباني| |
از نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته ، که دنیا را دیده است ، بی هیچ دگرگونی

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را برایم می گشاید.

عشق من،خندۀ تو

در تاریکترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگ فرش جاری است

بخند، زیرا خندۀ تو ، برای دستان من

شمشیری است آخته

نان را ، هوا را ، روشنی را ، بهار را

از من بگیر ، اما

خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم

"پابلو نرودا"

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:28 توسط بشری قرباني| |
صدای قلبم را از درون می شنوم

صدای فریاد را از درونم می شنوم

                                          ناله... آه...

صدای بغض

               بغضی سنگین

و هق هق

             و باز هم گریه

من فریاد می زنم...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:27 توسط بشری قرباني| |

عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی

دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم

درددل خواهم گفت بی هیچ کلامی

گوش خواهم داد بی هیچ سخنی

در آغوشت خواهم گریست بی آنکه مرا حس کنی

در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی

این گونه شاید احساساتم نمیرد

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که تا همیشه

     عاشقند...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:26 توسط بشری قرباني| |

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

بی گناهم بده پناهم ، کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی ، ای سایه ی لطفت به سرم

بی گناهم بده پناهم ، کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی ، ای سایه ی لطفت به سرم

چه کنم ؟ عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا ، محنت ریزد ز نگاهم

امیدم کو ؟ جدا از او پرپر شده ام ، خاکستر شده ام
آزارم کن ، چو چشم خود بیمارم کن

من به جفایت دلشادم ، از غم عشقت خرسندم
از همه عالم بگسستم ، تا که به مهرت پایبندم

عشق و امید صفایی ، ای عشق من چه بلایی
کی ز وفا جانب مب بازآیی

******

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:19 توسط بشری قرباني| |

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان


عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان

خیزو با من در افقها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
  

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:18 توسط بشری قرباني| |

امشب ای ماه بدرد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی بر بالینی

هر شب از صورت ماهی من و یکدامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از  طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت بجگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه زهجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود  انصاف دهی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه ماتم زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگرآائین محبت باشد

چه جهانی وچه دنیای بهشت آئینی
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:17 توسط بشری قرباني| |

یه شعله شکسته
یه شمع رو به بادم
خسته از این زمونه
فریاد گریه دارم

شده فضای سینه
سیه چو روزگارم
از همه دل بریدم
دل به کسی ندادم


عاشق شدم به چشمات
دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

تموم زندگیمو
به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم
دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی
تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات
دادم دلو به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

تموم زندگیمو
به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم
دل به کسی ندادم

منتظرم که روزی
تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات
دادم دلو به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:17 توسط بشری قرباني| |

تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم
غبار راه دورت نشسته رو لباسم
من از تن تو طردم خالی دست سردم
کوه نمک تو چشمات پاشیده روی دردم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

تو از مداری معلوم بنشین رو خاک قلبم
بیا به مقصد خود ببین چه پاکه قلبم
ببین چه پاکه قلبم
بیا که عاشق باشیم قلب شقایق باشیم
برای عمر رفته فکر دقایق باشیم
فکر دقایق باشیم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

تو اعتبار کوهی (تو اعتبار کوهی) تو دشت انتظارم (تو دشت انتظارم)
تو از هجوم موجی رو تن خشک و داغم
من از غرور دستات (من از غرور دستات) یه سایه بون کشیدم (یه سایه بون کشیدم)
رفتم تو خواب چشمات به آرزوم رسیدم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم
غبار راه دورت نشسته رو لباسم
من از تن تو طردم خالی دست سردم
کوه نمک تو چشمات پاشیده روی دردم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:16 توسط بشری قرباني| |
را بد ساخته اند...
کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .
و این تمام زندگیست
و
زندگی یعنی این ....

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:41 توسط بشری قرباني| |

 با هر نگاه عاشقت بر پيکرم دادي نفس
تو پر گشودي از من و من ماندم اينجا در قفس
اين سا لها ي بي تو من ، در گوشه تنهاييم
بنشسته و بشکسته و آشفته و بي کار و کس
رفتي تو و خشکيده شد باغ و بهار خاطرم
حالا بر اين لبهاي من رنگ سکوتي ماند و بس
در کنج تنهايي خود  آرام ميميرم  شبي
اي اولين دلدا ر من . اي آخرين فرياد رس
اين آخرين شعر مرا حالا تو ميخواني و من
جسمم کنارت مانده و روحم شکسته اين قفس
انگار تنها مانده اي در کنج تنهايي من
من هم صدايت ميکنم همپاي آواي جرس

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:31 توسط بشری قرباني| |
مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو هستم...
تمام ثانیه ها را گلم به سوی تو هستم...
چه لحظه های خوشی بود بودن با تو...
الهه ناز و قشنگم خوش از سبوی تو هستم...
دمی دگر تو نظر کن به این دل عاشق...
من از ازل همه جانم به سوی موی تو هستم...
تو میروی همه هستم غریب و بی یارم...
ولی تمام عمر را در آرزوی تو هستم...
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:57 توسط بشری قرباني| |

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم

تا منو ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه رو به رومه حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:56 توسط بشری قرباني| |
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:53 توسط بشری قرباني| |
 

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل،قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:53 توسط بشری قرباني| |

چـشم بر هم زدیم و بـزرگ شدیـم!

چـشم بر هم زدیم و دراز شدیـم

چـشم بر هم زدیم و ٬ نـاقـص ٬ کـامل شدیـم

چـشم بر هم زدیم و از دیـوارهای بی منطـق عـمر بـالا رفـتیم

چـشم بر هم زدیم و ثـانـیه بـاخـتـیم

چـشم بـر هم زدیم و چـه چـشم هایی را بـارانی کـردیم

چـشم بر هم زدیـم و ندیـدیـم

کـه چـشـمان چـه کـسی بـاز بود تـا ما چشم ها را مطمـئن بـر هم بزنیم ...

تـمام تـرانـه هـای تـنهایی نـثـار تـو

نـثـار شبـهـای خـامـوشـت

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:58 توسط بشری قرباني| |
يَسْأَلُونَكَ عَنِ بَوُل اَلشیطانُ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا .... (بقره/219)
(ای محمد)درباره شاش شیطان و قمار از تو مى‏پرسند بگو در آن دوگناهى بزرك و سودهايى براى مردم است و[لى] گناهشان از سودشان بزرگتر است و از تو مى‏پرسند ...(بقره/219)

نتیجه:
شاش شیطان، دارای منافعی برای مسلمانان است ولی ضررهایش از منافعش بیشتره.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ شَارِبُونَ اَلبُولِِ اَلشَیطانُ...(نساء/43)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در حال خوردن شاش شیطان به نماز نزديك نشويد...(نساء/43)
نتیجه؛
مسلمانان اجازه داشتند که غیر از وقت نماز، شاش شیطان رو بخورند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:53 توسط بشری قرباني| |
امـروز تـورا می بـوسـم

فـردا در نـبودنـت می بـوسم!

این آمـدن و رفـتن لـب بـر رخ تـو

مفـهومی است کـه عـقل در آن می پـوسد!

مـن گـرفـتار ِ تـو و شـهر غـمت در شادی

پـس چــرا قـلب من از دوری تـو می سـوزد؟

شـبـها در گــذر فــکر تـو مـن بــیدارم

عـمر کــردم هـمه ی زنــدگی را در دل خــود

عــاقـبت من مـنمو؛ در غــم خـود جــانـسوزم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:48 توسط بشری قرباني| |

تلخی وداع را چگونه قورت دهم که مزه اش لای دندان ِ حافظه ام گیر نکند...

 

دوری و دوستی هم برای خود اعتباری پیدا کرده....

 

اما من همچنان شارژ میشوم با خاطره ات

 

با آنهمه کودکی ام

 

و من چقدر برایت نوشتم :

 

چقدر حقیرند فاصله ها ، وقتی صدایت ، جاده می سازد برای خاکی های دلم.

 

و همچنان پابرجاست تلخی وداع..

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:44 توسط بشری قرباني| |

حقیقی تر از عشق مرگ است که با آمدنش تمام سود و زیان زندگی را تسویه می کند. ..

 

زندگی را تعرفه می کند ...

 

تعرفه ای که یارانه اش عشق است و دوستی

 

و سودش ، تکامل عقل

 

که سرانجام این تکامل ، به وسیع شدن درک می انجامد .

 

با این درک وسیع ، می شود تعرفه ها را تغییر داد ...

 

می شود وسوسه ها را تعلیم داد

 

می شود دوستی ها را تمدید داد

 

می شود جدایی را تسکین داد

 

و در آخر

 

زندگی را قبل از مرگ تسویه کرد.

 

باشد که روزی نه همه

 

اما انسان هایی که لیاقت خود را می دانند ، حساب خودشان را قبل از حسابرسی تسویه کنند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:42 توسط بشری قرباني| |

حقیقی تر از عشق مرگ است که با آمدنش تمام سود و زیان زندگی را تسویه می کند. ..

 

زندگی را تعرفه می کند ...

 

تعرفه ای که یارانه اش عشق است و دوستی

 

و سودش ، تکامل عقل

 

که سرانجام این تکامل ، به وسیع شدن درک می انجامد .

 

با این درک وسیع ، می شود تعرفه ها را تغییر داد ...

 

می شود وسوسه ها را تعلیم داد

 

می شود دوستی ها را تمدید داد

 

می شود جدایی را تسکین داد

 

و در آخر

 

زندگی را قبل از مرگ تسویه کرد.

 

باشد که روزی نه همه

 

اما انسان هایی که لیاقت خود را می دانند ، حساب خودشان را قبل از حسابرسی تسویه کنند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:42 توسط بشری قرباني| |
همه چی آرومه ، تو به من دل بستی
این چه قدر خوبه که ، تو کنارم هستی
همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه ، تو به احساس من
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه

تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن
منو با لالایی ، دوباره خوابم کن
بگو این آرامش ، تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق ، تو نگاهت پیداست
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه

همه چی آرومه ، تو به من دل بستی
این چه قدر خوبه که ، تو کنارم هستی
همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه ، تو به احساس من
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه
همه چی آرومه ، همه چی آرومه

تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن
منو با لالایی ، دوباره خوابم کن
بگو این آرامش ، تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق ، تو نگاهت پیداست
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:29 توسط بشری قرباني| |

کوتاه‌ترین راه عشق ورزیدن، نگاهی است خالص و بی‌ریا توأم با عشق.

کوتاه‌ترین راه رسیدن به ثروت آن است که قابلیت‌هایت را بشناسی و بر آن ها تکیه کنی.

کوتاه‌ترین راه برای جلوگیری از شکست احتمالی، مشورت با کسانی است که قبلاً آن راه را رفته‌اند.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن روانی سالم، در نظر گرفتن زمانی برای خنده و شادی در هر روز است.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن این‌که نخواهی چیزی را به خاطر بسپاری، نگفتن دروغ است.

کوتاه‌ترین راه برای تسکین پشت کنكوری‌ها دیدن افراد موفق و خوشبختی است که حتی از جلوی دانشگاه هم رد نشده‌اند.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آرزوها، واقع‌بین بودن است.

کوتاه‌ترین راه برای غیبت نکردن آن است که عیوب خود را مثل عیب دیگران ببینی.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن جسمی سالم، اعتدال در خوردن است، نه زیاد و نه کم.

کوتاه‌ترین راه برای یافتن یک دوست، توجه به علایق طرف مقابل است.

کوتاه‌ترین راه مبارزه با ترس، روبه‌رو شدن با آن ترس است.

کوتاه‌ترین راه برای رهايی از افسردگی، فکر کردن به چیزهای خوب است.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به ثبات، آن است که بر آن‌چه ایمان داری پافشاری کنی. حتی اگر یک لشكر مخالف داشته باشی.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به تکامل، انتقادپذیری است.

کوتاه‌ترین راه برای دروغ نگفتن، شجاع بودن است.

کوتاه‌ترین راه برای آینده‌نگری، قناعت است.

کوتاه‌ترین راه برای حسرت نخوردن، آن است که همیشه در حال زندگی کنی.

کوتاه‌ترین راه برای حل یک مسئله، فهمیدن درست صورت مسئله است.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آرامش، آن است که کم تر به چیزهايی که نداری فکر کنی.

کوتاه‌ترین راه برای اثبات دوستی‌ات به یک دوست، آن است که شنونده خوبی باشی.

کوتاه‌ترین راه برای فاش نساختن راز دیگران آن است که هرگز به رازشان گوش ندهی.

کوتاه‌ترین راه برای تحقیر نکردن دیگران این است که فقط چند لحظه خودت را جای آن ها قرار دهی.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به قدرت واقعی، تقویت هرچه بیش تر منطق است.

کوتاه‌ترین راه برای مقابله دشمنان آن است که هرگز خونسردی‌ات را از دست ندهی.

کوتاه‌ترین راه غلبه بر مشکلات، کوچک و ناچیز شمردن آن ها است.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن یک ارتباط سالم، داشتن فکر و اندیشه سالم و قلب پاک است.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:35 توسط بشری قرباني| |
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.

و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.

عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."

و گمان نكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند، حركت شما را هدايت مي كند.

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آن كه به ذات خويش در رسد.

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده  فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بال هاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بينديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

(از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده  جبران خليل جبران ، ترجمه  دكتر حسين الهي قمشه اي)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:12 توسط بشری قرباني| |
 

چنديست تمرين ميکنم

من مي توانم! مي شود!

آرام تلقين ميکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نيست...

تا بعد بهتر مي شود!!

فکري براي ِ اين دل ِ تنهاي ِ

 غمگين ميکنم.

من مي پذيرم رفته اي،

و بر نمي گردي همين!

خود را براي ِ درک اين، صد بار تحسين ميکنم.

کم کم ز يادم مي روي،

اين روزگار و رسم اوست!

اين جمله را با تلخي اش

صد بار تضمين ميکنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:13 توسط بشری قرباني| |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است

کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند که ره تاريک لغزان است

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است

 

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کين است پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک؟

 

مسيحای جوانمرد من!ای ترسای پير پيرهن چرکين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....آی.....

دمت گرم و سرت خوش باد

 

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

منم منم ميهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور

نه از رومم نه اززنگم همان بی رنگ بی رنگم

بيا بگشای در بگشای دلتنگم

حريفا ميزبانا ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد

تگرگی نيست مرگی نيست

صدايی گر شنيدی صحبت سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه ميگويی که بيگه شد. سحر شد.بامداد شد

 فريبت می دهد برآسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست

حريفا گوش سرما برده است. اين يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان.مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت.نه توی مرگ اندوده پنهان است

حريفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز يکسان است

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير . درها بسته . سرها در گريبان. دستها پنهان

نفسها ابر. دلها خسته و غمگين

درختان اسکلتهای بلور آجين

زمين دل مرده. سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر ماه

زمستان است...

                                                                               مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:16 توسط بشری قرباني| |
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
 ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
 من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:10 توسط بشری قرباني| |

داستان بسیار خواندنی: چرا هنگام مشاجره فریاد می‌زنیم؟!

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.آن‌ها براى این که...

 
استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم


استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد
.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند
.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند
.

سپس استاد پرسید
:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
.

استاد ادامه داد
:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود
.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد
.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:6 توسط بشری قرباني| |